هم به زور گرفته بودم. سنگ‌هامان را وا کندیم و به هوای دیدن مجموعه تمبرهای فاعل با هم برویم خانه‌شان و با حالی زار روی صندلی افتادم، نه از فاعل خبری شد، نه از پدر خبری بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی‌توانست درس بدهد. دست‌های ورم‌کرده و سرمازده کار نمی‌کرد. حتی معلم کلاس سوم سراغ کار و بار و بچه‌اش را می‌گرفت و صبر می‌کرد.